فهمیده های کلاس

... بسم ربّ الشّهداء والصّدّیقین ...

فهمیده هـای کلاس  (خاطراتی از شهدای دانش آموز)

 

این طور نیست که ناگهان و بدون مقدمه نامه ای از آسمان بفرستند و نام کسی را در فهرست شهدا قرار دهند. نه! هر چیزی حساب و کتابی دارد. اگر آرزویمان شهادت است، باید در زندگیمان هم شهید باشیم؛ باید طوری عمل کرده باشیم که به آرزویمان برسیم. یعنی باید زندگی و مرگمان به هم بیاید؛ مرگ آسمانی، زندگی آسمانی میخواهد.

■■■

افرادی بودند مثل من و تو! از همه چیزشان گذشتند تا به همه چیز رسیدند. درست مثل من و تو که همین آرزو را داریم...

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 1

دانش آموز شهید محمدرضا شمس الدین

استان: سمنان / محل شهادت: ام الرصاص

■■■

دلم راضی نمیشد برود. گفتم: اگر بری شیرم را حلالت نمی کنم .

گفت:  قبول! یعنی راضی هستی من توی خیابان تصادف کنم و بمیرم ولی در جبهه شهید نشوم؟!

اصلاً اگر نگذاری بروم، شکایتت را پیش حضرت زینب سلام الله علیها میکنم.

مگر خون من از خون علی اکبر و علی اصغر امام حسین علیه السلام رنگین تر است؟

میدانستم حریفش نمی شوم. گفتم: برو؛ خدا به همراهت...

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 2

دانش آموز شهید محمدحسین رشیدی فرد

استان: تهران / تاریخ شهادت: 1364

محل شهادت: هورالعظیم / نام عملیات: قدس 5

■■■

پانزده سالش بود و نمی گذاشتند برود جبهه.

می گفت: مگر نه این که حضرت قاسم سیزده سالش بود که با عمویش رفت کربلا؟ بسیج هم که یک گردان دارد به اسم قاسم ابن الحسن. پس چرا به من می گویند سنت برای جبهه کم است؟

آخرش هم رفت. سال تولدش را توی شناسنامه دست کاری کرد و کپی شناسنامه جعلی را داد به بسیج، تا اجازه دادند برود جبهه.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس3

دانش آموز شهید محمدرضا رمضانی شهری

استان: خراسان رضوی / تاریخ شهادت: 1360/11/19

محل شهادت: چزابه / نام عملیات: مولی متقیان (چزابه)

■■■

خودش جوهر آورد و انگشتم را زد روی کاغذ. می دانست که برایم سخت است از پیشم برود.

مدام می گفت: مامان از ته دل راضی باش! خب؟ ... آخر، از ته دل راضی ام کرد و رفت.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 4

دانش آموز شهید سید عبدالله رکنی

استان: بوشهر / تاریخ شهادت: 1367/4/4

محل شهادت: جزیره مجنون / نام عملیات: بیت المقدس7

■■■

پنج تا پسر بودند و عبدالله آخری بود. دوتا از برادرهاش جبهه بودند. پدر و مادرش اجازه نمی دادند عبدالله هم برود جبهه.

به مادرش گفته بود: پنج تا پسر داری! نباید یکی را در راه خدا خمس بدهی؟ مادر راضی شد ...

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 5

دانش آموز شهید غلام حسین اکبری

استان: کرمانشاه / تاریخ شهادت: 1362/11/29

محل شهادت: چنگوله / نام عملیات: والفجر5

■■■

آمده بود مرخصی و یک تسبیح رنگارنگ هم دستش بود.

می گفت: "ما توی جبهه پنج تا دوست هستیم. تسبیح هایمان را پاره کردیم و ریختیم روی هم و پنج تا تسبیح نو ساختیم که بشود نشانه رفاقتمان".

همیشه مثل پنج تا برادر کنار هم بودند.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 6

دانش آموز شهید رسول خالقی

استان: زنجان / محل شهادت: جزیره مجنون

نام عملیات : امیرالمومنین

■■■

توی سنگر هر کس مسئول کاری بود. یکبار خمپاره ای آمد و خورد کنار سنگر. به خودمان که آمدیم، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است. نمیتوانست درست و حسابی راه برود.

از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه انجام می دادند. کم کم بچه ها بهش شک کردند.

یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش. صبح بلند شد؛ راه که افتاد، پای چپش می لنگید! سنگر از خنده بچه ها رفته بود روی هوا!

تا می خورد زدنش و مجبورش کردند تا یک هفته همه کارهای سنگر رو انجام دهد. خیلی شوخ بود. همیشه به بچه ها روحیه می داد. اصلا بدون رسول خوش نمی گذشت.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 7

دانش آموز شهید محمدرضا لطفی

استان: ایلام / تاریخ شهادت: 1362/5/8

محل شهادت: کله قندی مهران / نام عملیات: والفجر3

■■■

صدایم زد: "سحر شده، بیدار شو!".

خواب و بیدار بودم و لابه لای صدای اذان، صدای گنجشک ها را می شنیدم.

محمدرضا گفت: "دیر بجنبی از گنجشک ها عقب می مونی ها!"

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 8

دانش آموز شهید محمدعلی ترک احمدی

استان: گلستان / تاریخ شهادت: 1362/9/2

محل شهادت: کردستان

■■■

خیلی دلم میخواست برویم سینما. رفتیم.

دم در سینما گفت: "من همین جا می مانم تو برو فیلمت را تماشا بکن."

پرسیدم: "تو چه را نمی آیی؟".

گفت: "دوست ندارم فیلم هایی را ببینم که تویشان بی حجابی و گناه هست."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 9

دانش آموز شهید محمدرضا مهدی نژاد

استان: یزد / تاریخ شهادت: 1365/10/27

محل شهادت: شلمچه / نام عملیات: کربلای پنج

■■■

همیشه دوست داشتن موهاش بلند باشد. خیلی هم بهش می آمد. اصلا راضی نمی شد کوتاهشان کند.

بار آخر که داشت می رفت جبهه، خودش ماشین اصلاح رو آورد و داد به پدرش.

گفت: "کوتاهشون کن؛ اصلا از بیخ بزن تا خیالم راحت بشه."

نمیخواست تعلقی برایش بماند...

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 10

دانش آموز شهید مهدی حیدری

استان: زنجان / تاریخ شهادت: 1365

محل شهادت: شلمچه

■■■

توی جبهه مجبور شده بود، 15 بار روزه هایش را بخورد. وقتی برگشت، قضای هر 15 روز را توی تابستان گرفت.

هر چه بهش گفتند: "روزه هایت را نگهدار و پاییز بگیر؛ الان مریض می شوی!" گوش نکرد. 

می گفت: "روزه هام رو تو تابستان خورده ام، قضایش را هم باید تو تابستان بگیرم."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 11

دانش آموز شهید رضا صفری

استان: همدان / تاریخ شهادت: 1366/8/4

محل شهادت: ارتفاعات طاهر / نام عملیات: نصر

■■■

با عجله کیفش را برداشت که برود مدرسه. گفتم: "مادر جان صبحانه نخوردی!"

گفت: "مدرسه ام دیر می شه."

ظهر که برگشت خانه، سریع وضو گرفت و آماده شد. گفتم: "ناهار آماده است."

گفت: "از نماز عقب می مونم."

ناهار نخورده رفت مسجد. روزه بود. نمیخواست کسی بفهمد.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 12

دانش آموز شهید مسعود دارابی

استان: کرمانشاه / تاریخ شهادت: 1366/5/22

محل شهادت: ارتفاعات دوپازه / نام عملیات: نصر7

■■■

از جبهه برگشته بود برای مرخصی. دیر وقت بود که رسید خانه. زمستان بود و هوا هم سرد.

کلید در حیاط را داشت ولی در ورودی ها از پشت قفل بود.

رفت توی زیر زمین و همان جا روی خاک، توی سرما بدون پتو و متکا خوابید.

نمی خواست کسی را بیدار کند.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 13

دانش آموز شهید علی غلامی

استان : قزوین / محل شهادت : شلمچه

■■■

از بچگی اش بدغذا بود. از هر غذایی اشکال می گرفت و نمی خورد.

اوایل که رفته بود جبهه هر روز نامه می نوشت که امروز سوپ جو دادند حالم بد شد؛ نهار لوبیا پلو دادند لب نزدم؛ شام حلیم بود و گرسنه خوابیدم!

کم کم توی جبهه این اخلاقش را گذاشت کنار. مرخصی که می آمد اگر نان خشک هم جلوش می گذاشتی، چیزی نمی گفت و می خورد.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 14

دانش آموز شهید میریوسف سید کاظمی

استان: اردبیل / تاریخ شهادت: 1366/13/14

محل شهادت: میمک / نام عملیات: نصر 4

■■■

با خواهرهایم از توی کوچه رد می شدیم که یک جوان از روبرو آمد و از کنارمان که رد شد به ما متلکی گفت. یوسف از دور دید و رفت سمتش.

گفتیم حالاست که کتک کاری شود؛ اما یوسف او را به کناری برد و فقط کمی باهاش حرف زد و رفت. بعد از آن هیچ وقت کسی توی کوچه مزاحم ما نشد.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 15

دانش آموز شهید بهرام جانجانی

استان: کرمانشاه / تاریخ شهادت: بهمن 1362

محل شهادت: چنگوله / نام عملیات: والفجر 5

■■■

توی کوچه با بچه ها دعوام شده بود؛ حسابی کتک کاری کرده بودیم و با لباس پاره برگشتم خانه.

بهرام پرسید: "چی شده؟" برایش تعریف کردم.

خیال کردم می رود و حسابشان را می رسد؛ اما گفت: "خب تو مقصر بودی! برو ازشان معذرت خواهی کن!"

گفتم: "تو مثلا برادر منی!" گفت: "من طرف حقّم"

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 16

دانش آموز شهید کاظم کاوه

استان: تهران / تاریخ شهادت: 1363/12/13

محل شهادت: جزیره مجنون / نام عملیات: بدر

■■■

پسر یکی از همسایه ها شهید شده بود. کپسول گاز را از توی زیرزمین برداشت که ببرد برایشان.

گفتم: "مادر! این را کجا می بری؟ تو و برادرت که جبهه هستید؛ من هم که مریضم؛ اگر گاز تمام شد چه کار کنم؟"

گفت: "نگران نباشید وقتی من شهید شوم، بسیجی های محل هر چه بخواهید برایتان می آوردند."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 17

دانش آموز شهید محمدتقی عسگرزاده

استان: اصفهان / تاریخ شهادت: 1364

محل شهادت: جزیره مجنون

■■■

پدر بود؛ سخت بود مستقیم به پسرش بگوید که دلش لک زده برای این که دو ساعت کنار هم بشینند و درست و حسابی هم را ببینند.

بعد از افطار به خانمش گفته بود: "توی این چند روزی تقی آمده؛ یک شب نشده که بماند خانه؛ همش پایگاه است."

وقتی مادر جریان را برایش تعریف کرد، تقی گفت: "من مخصوصا پیش شما نمی مانم تا به بودنم عادت نکنید... باید به نبودن من عادت کنید."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 18

دانش آموز شهید حمید بیدل

استان: خراسان شمالی

محل شهادت: جزیره مجنون

■■■

عاشق امام بود.

می گفت: "پدر و مادرم چشم های من هستند، ولی امام قلب من است. بدون چشم می شود زندگی کرد؛ اما بدون قلب نه"

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 19

دانش آموز شهید ولی بیات

استان: قم / تاریخ شهادت: 1361/2/20

محل شهادت: خرمشهر / نام عملیات: بیت المقدس

■■■

می خواستم از جبهه رفتن منصرفش کنم.

بهش گفتم: "تو هنوز استخوان بندی ات محکم نشده! فکر نمی کنم که در جبهه به تو احتیاج داشته باشند!"

گفت: "هر کس به اندازه توانش وظیفه دارد."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 20

دانش آموز شهید علیرضا رفوئی

استان: خراسان شمالی / تاریخ شهادت: 1366/12/28

محل شهادت: ماووت / نام عملیات: والفجر10

■■■

خیلی ها نصیحتش می کردند که تو حالا نباید جبهه بروی؛ درست را بخوان!

می گفت: "ما همیشه می گوییم اگر زمان امام حسین علیه السلام بود به امام کمک می کردیم؛ اگر سر حرفمان هستیم، همین حالا باید یار اماممان باشیم."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 21

دانش آموز شهید مهرداد عزیز اللهی

استان: اصفهان / تاریخ شهادت: مرداد 1364

محل شهادت: جزیره ام الرصاص / نام عملیات: کربلای4

■■■

کسی حریفشان نمی شد. بچه ها برای ادامه تحصیل از جبهه برنمی گشتند. مجبـور شـده بودنـد از آمـوزش و پـرورش معلـم اعـزام کنند بـه منطقـه.

یک روز اعلام کردند، آماده باشید برای امتحان. اعتراض بچه ها شروع شد.

یکی از آن وسط بلند شد و گفت: "نزدیک عملیاته، حالا که قرار شهید بشویم، چرا دیگه باید امتحان بدیم؟!"

مهرداد که از شیطنت رفقا خنده اش گرفته بود، گفت: "پسر! حالا که قراره شهید بشیم، بهتر با مدرک بالاتر شهید بشیم."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 22

دانش آموز شهید محسن عباسی

استان: کردستان / تاریخ شهادت: 1366/12/14

محل شهادت: قروه / نام عملیات: والفجر10

■■■

همه عشقش این بود که برود توی تیم فوتبال و حرفه ای بازی کند.

اسمش که توی لیست بازیکن های منتخب درآمد، خواستم خودم خبر را بهش بدهم تا از جبهه رفتن منصرف شود.

گفت: "من راه خودم را پیدا کرده ام. الان دفاع از اسلام و ایران مهم ترین کار است."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 23

دانش آموز شهید سیدتقی نوربخش

استان: چهار محال و بختیاری / محل شهادت: شوش

نام عملیات: والفجر 10

■■■

نامه پدرش بود. نوشته بود بیا مدرک دانشگاهت را بگیر و دوباره برگرد جبهه.

توی جواب نامه برای پدرش نوشت: "آقاجان! این جا انقدر سرباز هست که من بینشان گم هستم! این قدر تقی نام هست که من میانشان هیچم! آقاجان مدرک واقعی را همین جا می دهند."

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 24

دانش آموز شهید رحیم زارعی

استان: قزوین / تاریخ شهادت: 1361

محل شهادت: خرمشهر / نام عملیات: والفجر 9

■■■

قبل از عملیات، برگه های وصیت نامه را بین همه پخش کردند که وصیت بنویسند.

به من (رحیم) و یک نفر دیگه نرسید. رحیم آن قدر اصرار کرد که بالاخره یک برگه گرفت و نشست یک گوشه به نوشتن.

چشم هاش توی تاریکی شب از خوش حالی برق می زد. انگار با همان یک برگه وصیت نامه تمام دنیا را بهش داده باشند!

همان اول عملیات، ترکش خمپاره خورد و شهید شد. یک برگه وصیت نامه ای خونی تو جیبش بود. جوهرش هنوز خشک نشده بود.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 25

دانش آموز شهید روح الله رشنوادی

استان: ایلام / تاریخ شهادت: 63/12/23

محل شهادت: شاخ شمیران / نام عملیات: والفجر10

■■■

هوا تاریک شده بود و ما هنوز دنبال روح الله بودیم. چشم، چشم را نمی دید ولی ما دوتا دست بردار نبودیم. روح الله باید پیدا می شد.

رفتیم. گفت: "اینجاست!"

همه ویژگی هایش با روح الله مطابقت می کرد. اما مُهر نصفه توی جیبش را که دید مطمئن تر شد. نشانی گذاشته بودند؛ مُهر کربلا را نصف کرده بودند. نصفش دست روح الله بود و نصفه دیگر، دست خودش.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 26

دانش آموز شهید محمد اندرخور

استان: بوشهر / تاریخ شهادت: 1361

محل شهادت: شلمچه / نام عملیات: بیت المقدس

■■■

عملیات بیت المقدس که تمام شد و رزمنده ها برگشتند، هیچ خبری از محمد نشد.

نه می گفتند شهید شده، نه خبر اسارتش را می دادند. خیلی گذشت.

مادرم تمام فکرش پیش محمد بود. یکی از آشناهایمان داشت می رفت مشهد.

مادرم به من گفت: "یک نامه برای امام رضا علیه السلام بنویس و بخواه که از محمد خبری بیاورند.  لااقل اگر شهید شده، پیکرش برگردد."

دو سه روز بعد، محمد را آوردند. فقط استخوان هایش باقی مانده بود.

...........................................................................................................................................

فهمیده های کلاس 27

دانش آموز شهید علی اصغر صابرمقدم

استان: خراسان رضوی / محل شهادت: شلمچه

■■■

قبل از اینکه بر گردد جبهه، رفت مسجد و چندتا رشته لامپ آورد خانه. نشست وسط حیاط و تمامشان را رنگ کرد.

می گفت: "این لامپ های رنگ به دردتان می خورد."

یک ماه بعد هم از جبهه کارتنی برایمان فرستاد و گفت بازش نکنید تا خودم برگردم. خبر شهادتش که آمد، تمام کوچه را با لامپ های رنگی چراغانی کردیم.

توی وصیت نامه اش نوشته شده بود: "مجلس شهادت من را مثل مجلس دامادی بگیرید."

کارتن هم پر کتاب های شهید مطهری بود. فرستاده بود برای همه فامیل.


آسمان مال آن هاست...

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif نوجوانی شهید علیرضا کریمی 

بعد از ماجرای بنی صدر یک روز با بچه ها سر قضیه نافرمانی بنی صدر از امام خیلی بحث کردیم. دیدم علیرضا یک گوشه ای ایستاده و با حالت خاصی به ما نگاه میکنه. مثل اینکه داشت با نگاهش مطلبی رو به ما میگفت. رفتم پیشش و گفتم چیزی شده؟ گفت: میشه بگید سرچی دارید بحث می کنید؟ خدا به ما ولی فقیه داده ما رهبر داریم راهمون معلومه هر چی اقا فرمود همونه ما باید اطاعت کنیم. این بازی های سیاسی بد نیست اما خیلی دور و بر این موضوعات چرخیدن ما را از اصل موضوع _ که ولایت فقیه باشد _ دور میکنه." و ادامه داد: "حواستون کجاست؟! یادتون رفته که امام فرمود پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما اسیبی نرسد."

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif نوجوانی شهید علی صیاد شیرازی

هر چقدر به بچه ها می گفت کم توقع باشید خودش چند برابر رعایت می کرد. مادرش می گوید: علی ابگوشت نمی خورد. یک بار که از مدرسه آمد من توی حیاط بودم. دیگ ابگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و داشتم لباس می شستم. آمد و گفت عزیز گشنمه. ناهار چی داریم؟ گفتم: آبگوشت! علی جان ببخشید کار داشتم وقت نکردم چیز دیگه ای درست کنم. بچه ام هیچی نگفت، میدونستم آبگوشت دوست نداره. سرش رو انداخت پایین و رفت تو آشپزخانه. دنبالش رفتم. دیدم کتری را پر کرد و گذاشت روی چراغ و چایی دم کرد. بعدشم چایی رو شیرین کرد با نون خورد و رفت خوابید.

 خدا میخواست زنده بمانی ص 160

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif نوجوانی شهید مهدی زین الدین

یک روز گرم تابستان  با مهدی و چندتا از بچه های محل سه تا تیم شده بودیم و فوتبال بازی می کردیم. تیم مهدی یک گل عقب بود. عرق از سر و روی بچه ها می ریخت. بچه ها به مهدی پاس دادند او هم فرصت خوبی برای خودش فراهم کرد و تو همین لحظه حساس به یک باره مادر مهدی آمد روی تراس خانه شان که داخل کوچه بود و گفت مهدی جان! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم برو از سر کوچه نون بگیر مادر. مهدی که توپ رو نگه داشته بود دیگه ادامه نداد. توپ رو به هم تیمی اش پاس داد و دوید سمت نانوایی.

منبع: کتاب یادگاران ص2

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif نوجوانی شهید اسد الله کشمیری

راه مدرسه اش دور بود. همکلاسی هایش با ماشین می رفتند. اون موقع روزی دوازده ریال پول تو جیبی به او می دادیم تا بتواند هم خودش را اداره کند و هم به مدرسه برود. با این که پول کمی بود اما این بچه هیچ وقت شکایتی نداشت. مدتی که گذشت متوجه شدیم که اسدالله زودتر از ساعت همیشگی از خانه بیرون می رود و تا مدرسه پیاده روی می کند. علت کارش را متوجه نشدیم تا این که یک روز خواهر کوچکش مریض شد. پول کافی برای دوا درمانش در خانه نبود. وقتی اسد الله متوجه این موضوع شد رفت و مقداری پول آورد و گفت اینها را برای روزی مثل امروز پس انداز کرده بودم. طفلکی پیاده مدرسه می رفت تا همان دوازده ریال را هم پس انداز کند.

منبع: کتاب شهیدان این گونه بودند ج1 ص38

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif نوجوانی شهید عباس بابایی

یک روز با عباس سوار موتور سیکلت بودیم. تا مقصد چند کیلو متری مانده بود.یکدفعه عباس گفت: دایی نگه دار!

متوجه پیر مردی شدم که با پای پیاده توی مسیر می رفت. عباس پیاده شد و از پیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیرمرد به من گفت دایی جان شما ایشان را برسون من خودم پیاده بقیه راه رو میام. پیرمرد رو گذاشتم جایی که میخواست بره. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید.

نگو برای انکه من به زحمت نیفتم همه مسیر را دویده بود.

منبع: کتاب آسمان ص 27

ارسال شده توسط: شقایق آزادی رئیس شورای همفکری شهرستان سپیدان

آسمان مال آن هاست

بعضی مواقع کتابی به دستت می رسد و بعد ازخواندنش به خودت می گویی "کاش زودتر به دستت رسیده بود."

اما باز خوشحالی از این که دیرتر نخوانده ای.... کتاب" آسمان مال آن هاست"برای من  هم همین طور بود....

راهی نبود جز یک نفس خواندنش... در اینجا بخش هایی از کتاب را برای شما می نویسم...

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14203841811.gif دیدم نشسته کنار جاده و کتابی می خواند. گفتم:"بچه اینجا چه کار می کنی؟"

گفت: "گردانم رو گم کردم."

گفتم: "اون چیه توی دستت؟"

نشانم داد. کتاب انگلیسی دوم دبیرستان بود.

گفتم: "توی این وضعیت جای زبان خوندنه!؟"

گفت: "از بیکاری بهتره"

سوارش کردم و رساندمش به گردانش. 

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14203841811.gif هر کدام یک گوشه سنگر نشسته بودند، کاغذ به دست. یکی خاطره می نوشت، یکی وصیت نامه ؛ او ولی معادله های مثلثاتی کتابش را حل می کرد.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14203841811.gif پشت سرهم خواهش و تمنا. دیگر کلافه شده بودم. فکر کردم راهش مخالفت نیست. باید جلوی پایشان سنگ بیندازم. گفتم: "اگر سه بار از این قله بالا رفتید و برگشتید می برم تون" کاری نمیشد کرد. بنیه شان ضعیف بود. چند روز بیشتر نبود که امتحان های مدرسه شان تمام شده بود و آمده بودند. عملیات هم شوخی بردار نبود. دیگر خواهش و تمنایشان قطع شد. اعصاب من هم برگشت سر جایش. رفتم توی سنگر که یکی از بچه ها آمد و گفت:" شما چی به این دو نفر گفتید مثل بز افتادن به جان کوه؟"

فکر نمی کردم قبول کنند. رفتند و برگشتند. سه بار!

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش...

- چه امضاء بکنی چه نکنی من میرم! اگه  امضاء نکنی من خیالم راحت نیست... شایدم جنازه ام پیدا نشه!

در دل مادر آشوبی به پا شد... رضایت نامه را امضاء کرد... پسر از شدت ذوق سر به سر مادرش میگذاشت..

- جنازه ام رو که آوردند  یه وقت خودت رو گم نکنی. بیهوش نشیا! چادرت رو هم محکم بگیر!

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif  اندازه پسر خودم بود. 13-14 ساله، وسط عملیات یه دفعه نشست.

گفتم: حالا چه وقت استراحته بچه؟!

گفت: بند پوتینم شل شده... می بندم و راه میفتم... نشست... اما دیگه بلند نشد... هر دو پایش تیر خورده بود... برای روحیه ما چیزی نگفته بود...

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif شب عملیات وقتی فهمید مشکلی پیش اومده و فرصتی برای باز کردن معبر نیست اولین کسی بود که آمد و گفت میخواهد معبر را باز کند. چند قدم  دوید به سمت میدان مین ایستاد! همه فکر کردیم ترسیده! کسی گفت: خب این طفلک فقط 13-14 سالشه....! برگشت به سمت ما... پوتین هایش را درآورد و گفت: این ها نو اند! و به سمت میدان مین دوید...

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif  پدرش بالای سرش بود. قول داده بود مواظبش باشد و الا اجازه نمی دادم یک بچه 13 ساله آن جا بماند. عازم ام الطویل بودیم، با نگرانی به قامت کوچکش نگاه کردم...

- فکر نمی کنم روحیه ی شلمچه رو داشته باشی!

خنده زیرکانه ای تحویلم داد و گفت: فلفل نبین چه ریزه! بشکن ببین چه تیزه!

خلبان شهید جاوید الاثر محمد کاظم روستا

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif خاطراتی از شهید روستا

اکثر خانه های سازمانی خالی از سکنه شده و آن جا جولانگاهی برای زندگی موش های بزرگ صحرایی بود. به دلیل حملات متعدد هوایی عراق به پایگاه برق مناطق مسکونی از بعدازظهر قطع می شد.
اکثر بچه ها در محل هایی در خود اداره استراحت می کردند. غالبا تا دیر وقت بیدار بودند. یکی مشغول عبادت بود، یکی فیلم سینمایی می دید، دیگری پیک پنگ بازی می کرد. هر کس که می خواست زود بخوابد همیشه با مشکل مواجه بود اما همگی می خواستند صبح بیشتر بخوابند. افسر اطلاعات و عملیات با چراغ قوه وارد می شد وبه صورت خلبانان نگاه می کرد و آنهایی را که برای پرواز باید می رفتند، بیدار می کرد و با خود می برد.

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif با کاظم روستا رفتیم باطری خریدیم

یک روز همراه یکی از دوستانم شهیدم به نام "کاظم روستا" به شهر رفتیم و 2 عدد باطری ماشین خریدیم. به داخل منزل خودمان که رفیتم تمامی پنجره های را با پتو پوشاندیم. یکی از باطری های را به یک لامپ گازی وصل کردیم و دیگری را به یک تلویزیون 12 اینچ. باطری را هم بوسیله دستگاه شارژ می کردیم. کم کم بچه های دیگر هم اضافه شدند. عباس دوران، علیرضا یاسینی، علی خسروی، اکبر توانگریان، ناصر گودرزی و نصرالله خزایی هم آمدند.
با افسر اطلاعات و عملیات هماهنگ کردیم که ماموریت برای هر کدام از ما بود، ماشین را دنبالش بفرستد. برای شستن ظرف ها هم هر شب یک نفر ظرف می شست ولی هر کس قاشق و چنگالش را خودش می شست.

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif کاظم پاشو ظرف ها رو بشور

یک شب نوبت کاظم روستا بود که ظرف ها را بشوید. چون مشغول دیدن فیلم سینمایی بود فراموش کرد ظرف ها را بشوید. وقتی چراغ ها را خاموش کردیم، یکی از بچه ها توی تاریک داد زد:
کاظم آخرش ظرف ها رو شست یانه؟
از گوشه ای صدای کاظم روستا آمد که:
- عامو، الان حالشو ندارم بلندشم و ظرف هارو بشورم، قول می دم وقتی برگشتیم فردا شب همه ظرف ها رو بشورم.
فردا شب منوچهر شیر آقایی داشت ظرف ها را می شست و بی اختیار اشک هایش روان بود و آنها را با پشت آرنجش پاک می کرد.
کاظم روستا دیگر نبود! دیگر آن شب پیش ما برنگشت چرا که هواپیمای او را در اسکله الامیه زده بودند و پروازش ابدی شد.

ارسال شده توسط: زینب حکیمی فرمانده واحد مقاومت فرزانگان شهرستان آباده  

پوستر شهید محمد کاظم روستا در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب: خلبان شهید جاوید الاثر محمد کاظم روستا