نماز در بیهوشی

در بيمارستان مشهد بستري بودم و شهيد عبدالحسين ايزدي نيز در اتاق ديگري بود. گاهی به او سر مي‌زدم از ناحيه سر مجروح شده حالش خوب نبود. يك شب نزديكي اذان صبح مادرش سراسيمه نزد من آمد و گفت:‌عبدالحسين حالش هيچ خوب نيست.

سريعاً بالاي سرش رفتم. او را به نرده هاي تختش بسته بودندكه به زمين پرتاب نشود. گاهي تكان‌هاي شديدي مي‌خورد و سپس بيهوش مي‌افتاد. پزشك را بالاي سرش آوردم با داروهاي آرام بخش تا حدودي آرام گرفت و بيهوش روي تخت افتاد. مدتي بعد ناگاه بلند شد و نشست مرا صدا زد و گفت: خاك تيمم بياور.

مردد بودم بياورم يا نه چون بعيد مي‌دانستم وقت و حالش را درست تشخيص بدهد به هر حال آوردم. تيمم كرد و مهر خواست.

مهر را روي زانوي پايش گذاشت. تكبيره‌ الاحرام بست و نماز عشق را بپا داشت. با حالتي عجيب با خداي خود حرف مي‌زد مترصد بودم سلام نماز را بدهد تا با او صحبت كنم قبول باشد بگويم و از احوال او جويا شوم.

نماز عشق با تكبيره الاحرام شروع ولي با سلام تمام نمي‌شود در نماز عاشق نزد معشوق مي‌رود. با دادن سلام نماز در بستر افتاد و به شهادت رسيد.

پرواز در شب

نزديك سنگر جايي را كه به عنوان قبر و محراب كنده بود و در آنجا به عبادت و راز و نياز مشغول مي‌شد.

شب عمليات و الفجر هشت مهتابي بود و ما داشتيم با برادران و عزيزان خود وداع مي‌كرديم "شهيد عباسعلي شكوري" ما را رها كرده بود و در آن جايگاه هميشگي‌اش به سجده نشسته و داشت مناجات مي‌خواند. چهره‌اش آفتابي بود و دلش آسماني و چشمش دريايي. قلبش التهاب يك سفر را داشت و دستانش دو بال پرواز.

وعده ی ملاقات

ساعت يازده شب بود كه (شهيد ابوالفضل امين راد) وضو گرفت. خواهرم نگاه معني داري به او كرد و گفت: "يك فرد مسلمان رزمنده نمازش تا اين وقت شب نمي‌ماند".

برادرم پاسخ داد: ‌من نمازم را خوانده‌ام، چه اشكال دارد آدم با وضو و پاك و مطهر باشد؟ خواهرم قانع شد و رفت كه بخوابد. ولي من مي‌دانستم كه او با خدا وعده ملاقات دارد. "نماز شب".

دارند اذان می گویند...

شهيدخلبان علي اكبر شيرودي در كنار هليكوپتر جنگي‌اش ايستاده بوده و از خبرنگاران هر كدام به نوبت از او سؤال مي‌كردند.

خبرنگاري از كشور ژاپن آمده بود پرسيد: شما تا چه هنگام حاضريد بجنگيد؟

شيرودي خنديد. سرش را بالا گرفت و گفت: ‌ما براي خاك نمي‌جنگيم ما براي اسلام مي‌جنگيم. تا هر زمان كه اسلام درخطر باشد...)

اين را گفت و به راه افتاد. خبرنگاران حيران ايستادند. شيرودي آستين‌هايش را بالا زد. چند نفر به زبان‌هاي مختلف از هم مي‌پرسيدند:‌ كجا؟ خلبان شيرودي كجا مي‌رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده.

خلبان شيرودي همانطور كه مي‌رفت برگشت. لبخندي زد و بلند گفت: نماز! دارند اذان مي‌گويند...

سنگر کوچک

عمليات والفجر دو بود. منطقه‌اي بوديم كه قبلاً عراقي‌ها در آن مستقر بودند. و ما آنها را از آنجا بيرون كرده بوديم. به همين دليل موقعيت منطقه كاملاً دستشان بود. توي سنگر بسيار كوچكي بوديم سه نفري به سختي در آن جا گرفته بوديم.

زماني كه پاتك دشمن شروع شد، به علت آتش شديدشان ديگر نتوانستيم بيرون بيايیم. (شهيد مسعود پتراكو) از دانشجويان دانشگاه علم و صنعت هم با ما بود. خمپاره‌ها تا جلوي سنگر مي‌خوردند و حتي گاهي تركش‌هايشان تا داخل سنگر مي‌آمد. به خاطر سقف كوتاه سنگر حتي نمي‌توانستيم بايستيم.

ظهر شده بود و آتش دشمن هنوز سنگين مي‌باريد. در اينكه بايد نماز سروقت خوانده شود هيچ مشكلي نداشتيم، اما حجم سنگر بسيار محدود بود. به همين خاطر بعد از تيّمم هر كس تنها نماز خواند. يعني چون نمي‌شد زياد تكان خورد، يك نفر نماز را نشسته مي‌خواند و دو نفر ديگر به هم فشرده گوشه سنگر مي‌نشستند تاآن يكي نمازش تمام شود. بعد نوبت ديگري مي‌شد با عنايت خدا آتش دشمن و تنگي جاي سنگر نتوانست جلوي نماز سر وقتمان را بگيرد.

نماز در قايق

تا نزديكي‌هاي غروب آفتاب مسيري طولاني را به طور مخفيانه شناسايي كرده بوديم. موقع مغرب شهيد محمدعلي شاهمرادي گفت:‌مي‌خواهم نماز بخوانم.

من گفتم: ميان مواضع دشمن؛ ممكن است هر لحظه شناسايي شده يا حتي اسير شويم؛ ولي او بدون اعتنا به حرف من آرام مشغول ساختن وضو بود . با خودم فكر كردم كه اصلاً جنگ ما به خاطره نماز است. همانگونه كه امام حسين (ع) نيز وسط ميدان كربلا در ظهر عاشورا نماز خواند.

يك پتو كف قايق پهن كرده به محمد علي اقدا كرديم و نماز را همانجا برپاداشتيم.

(شيهد محمدعلي شاهمرادي)

ظهر عاشورا...

همراه مادر شدم تا برسم به خانه. توی راه کلی حرف زدم و مقدمه چینی کردم تا خبر شهادت محمود را به اوبدهم .از مادر پرسیدم: مادر اگه محمود شهید بشه شما چه کار می کنین؟

مادر گفت: این آروزی همه است . محمود خودش می خواست شهید بشه.
هنوز به خانه نرسیده بودیم که به مادر گفتم: محمود شهید شده.
مادر بدون هیچ تغییری در رفتار و کلامش پرسید: کِی؟ چه روزی؟ من ختم برداشتم که محمود روز عاشورا شهید بشه.
وقتی گفتم محمود بعد از ظهر عاشورا شهید شده، مادر از جلوی خانه برگشت و رفت به طرف مسجد جامع.
گفتم: مادر ، محمود شهید شده؛ شما دارین کجا می رین؟
مادر برگشت به طرفم و گفت: بچه ام برای نماز شهید شد، منم می رم مسجد تا نماز بخونم.

 

خاطره شهید محمود اخلاقی

نماز اول وقت

 سر تا پاش خاکی بود

چشماش سرخ شده بود از سوز سرما

دو ماه بود ندیده بودمش

از چهره اش معلوم بود خیلی حالش ناجوره

اما رفت و وضو گرفت تا نماز بخونه

گفتم: شما حالت خوب نیست

لااقل یه دوش بگیر ، یه غذایی بخور ، بعد نماز بخون

سر سجاده ایستاد

نگاهی بهم کرد و گفت:

من خودم رو با عجله رسوندم خونه تا نماز اول وقت بخونم

 کنارش ایستادم

حس می کردم هر لحظه ممکنه بیفته زمین

تا آخر نماز ایستادم تا اگه خواست بیفته بگیرمش

حتی تو اون شرایط سخت هم حاضر نشد نماز اول وقتش ترک بشه

                               

راوی: همسر شهید محمد ابراهیم همت

 منبع: یادگاران " کتاب همت "

صیاد دلها

در آسمان کردستان بودیم و سوار بر هلی کوپتر

دیدم شهید صیاد مدام به ساعتشان نگاه می کردند

علت را پرسیدم ، گفتند: وقت نماز است

و همان لحظه به خلبان اشاره کردند که همین جا فرود بیا تا نمازمان را اول وقت بخوانیم

خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست

اگر صلاح می دانید تا رسیدن به مقصد صبر کنیم

شهید صیاد گفتند: هیچ اشکالی ندارد! ما باید همین جا نمازمان را بخوانیم

خلبان اطاعت کرد و هلی کوپتر نشست

با آب قمقمه ای که داشتند وضو گرفتیم و نماز را به امامت ایشان اقامه کردیم...

 

 وقتی طلبه های شیراز از آیت الله بهاءالدینی درس اخلاق خواستند

ایشان فرمودند: بروید از صیاد شیرازی درس زندگی بگیرید

اگر صیاد شیرازی شدید ، هم دنیا را دارید و هم آخرت را...

 

منبع: کتاب امیر دلاور ، صفحات ۶۹ و ۷۷

 

السلام و السلام

رزمی کار بود و خوش هیکل

قبل از اذان صبح دیدم ایستاده به نماز شب

با اون هیکل درشتش مث یه بچه سرش رو انداخته بود پایین

با یه آرامش خاصی حمد و سوره می خوند

رفت و رفت تا اینکه رسید به تشهد

یهو دیدم یه تیر اومد و خورد به سینه اش

نمی دونم تیر از کجا پیداش شد

درد می کشید و به روی خودش نمی آورد

نمازش رو نشکست تا اینکه افتاد

دویدم و رفتم بالای سرش

دیدم آروم داره سلام آخر نماز رو میگه:

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

همراه نمازش تموم کرد...

منبع: کتاب روایت مقدس ، صفحه ۲۰۵